نسل عشق

خورشید برای من طلوع می­کند، زمین برای من در گردش است،

ابرها برای من می بارند

وخدا همیشه منتظر من است ومن او را دارم.   

                                                          پس چرا سبز نباشم.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 آبان 1396 | 20:40 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : دل نوشته]
تاريخ : سه شنبه 20 دی 1390 | 20:43 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : دل نوشته]
تاريخ : يکشنبه 14 مهر 1392 | 20:42 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : دل نوشته]
تاريخ : يکشنبه 14 مهر 1392 | 20:41 | نویسنده : مامان |

خداوندخلقت رادر هفت روز کامل کرد

روز اول زمین راآفرید

روز دوم آسمانها را

روزسوم دریا را

روزچهارم رنگها را

روزپنجم حیوانات را

روزششم آدم را

روز هفتم خداوند اندیشید که دیگر چه بیافریند تا خلقت کامل شود ...

تو را برای ما آفرید وهمه چیز کامل و زیبا شد.

تو لبخند زیبای خداوندی برای من




[ موضوع : ادبی]
تاريخ : سه شنبه 20 دی 1390 | 15:35 | نویسنده : مامان |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خصــــــــــــوصی





[ موضوع : دل نوشته]
تاريخ : شنبه 10 دی 1390 | 21:08 | نویسنده : مامان |

khorshid:
سلام خورشیدم...
به قول اون ترانه که میگه آهای خورشیدک زیبا
خیلی خوب با عروسکهایت ارتباط برقرار میکنی و مشغول میشی و می بوسی و ناز میکنی.


میگیم خورشید لالا کن می خوابی روی عروسکهایت که نرم هستن یا روی بالشت یا سرتو میذاری روی,شونه من.
قبلا ناز کردن فقط مختص عروسکت بود. بعد شامل خودت هم شد. و حالا هم شامل من. خیلی لطیف نازم میکنی.عروسکتو لالا مینی.


دالی بازی میکنی. قبلا فقط میخندیدی و هیجان زده میشدی ولی حالا خودت یاد گرفتی سرتو قایم میکنی و بازی میکنی.
تو سفر که بودیم تو بغل من نشسته بودی صندلی جلو و با یه موجود خارجی پشت صندلی بازی میکردی و با ذوق و جیغ و هیجان از اینور صندلی میرفتی اونور و خم میشدی تا پشت صندلی هم میدیدی و من و بابا هم از ذوق تو ذوق میکردیم.


یاد گرفتی با دست اشاره میکنی به چیزی که میخوای .

مفهوم بیا میدونستی ، حالا هم مفهوم بده متوجه میشی.


به تقلید از من با ناخنگیر میزدی روی ناخنهای بابا که یعنی ناخنشو بگیری.
در ادامه چند عکس از بازی کردنت با عروسکهات میذارم

 

 

و وقتی خورشید بعد از کلی بازی و فعالیت خوابش میبره

خورشید و بالکن و تماشای آسمان و فضا😄

خورشید در فست فود شب به همراه عسل جون و فرنوش و دایی جان و ....

مشغول شیطنت و خاموش و روشن کردن چراغ😲

رفتیم خونه خاله جان سلطنت و باز هم پوپک سگ شهره جون و شما سوژه مجلس بودید . و کلی شما ذوق کردی و خندیدی و هیجان زده با پوپک. کاملا پوپک به عنوان یه همبازی پذیرفتی و ذوق میکردی و ناز. با محمد و پریسا خاله و پوپک تو حیاط کلا مشغول بودید. منم از دور نظاره گر فقط. یه درصد فک نکن میترسم ها. 

 

دخترم ,خورشیدم هرروز که میگذره بیشتر و بیشتر از اینکه اسمت خورشیده غرق لذت میشم وقتی صدات میزنم حس نور و بزرگی و روشنایی میکنم . امیدوارم خودت هم بزرگ شدی راضی باشی عروسک.

امروز باهم بازی میکردیم و هر حرکتی که انجام میدادی ذوق میکردم و خداروشکر میکردم . ولی فشردمت تو بغلم و در عین اینکه بزرگ شدنت کاملا محسوسه و متوجه حرفام میشی و ارتباط برقرار میکنی و من حس خوبی دارم گفتم خورشید مامان زود بزرگ نشو.  بذار لذت ببرم از بزرگ شدنت.  از این روز های یادگیری وپیشرفتت.  از اینکه هرروز چیز,جدیدی یاد میگیری. بذار فرصت داشته باشم این روزها خوب تو ذهنم حک کنم و چند صباح دیگه دلتنگ این روزها نشم.

دیگه کاملا مفهوم جملات و حرفها متوجه میشی و واکنش مناسب به حرف هام نشون میدی.  اشیا و آدمها میشناسی. مامان مهتاب, دایی جان علی ,ننوش, بابا,مامان,پستونک, لیوان ,کتاب ,آلو و....

میگم برو پستونک پیدا کن بذار ذهنت. خیلی قشنگ میگردی اطراف و جایی که دور از ذهنه و انداختیش پیداش میکنی و میذاری ذهنت.  دوباره میای بغلم. میگم کتاب برو بیار. بین اشیا کتاب پیدا میکنی میاری میدی دستم . الو و.... 

من به فدات بشم. و شکرخلقت خداوند. 🤗🤗😍😍

 




[ موضوع : خاطرات]
تاريخ : شنبه 23 آذر 1280 | 0:11 | نویسنده : مامان |
صفحه قبل 1 ... 5 6 7 8 صفحه بعد