شب آخر
سلام خورشیدم، جانانم، سطر برجسته زندگی ما باتومیگویم توجلوه عشق قدیمی و جاودان من و پدر فرزندم،دخترم،جانانم،خورشیدم نه ماه چقدر زودگذشت.انگار همین دیروزهای نزدیک بود که من فهمیدم دیگر یکی نیستم دو تا شده ام .همین دیروزهای خیلی نزدیک بود که من زیر پوستم تنم حس کردم قلبی با قلب من یکی شده است. انگار همین نزدیکیها بود که تکانهایت راحس کردم و دانستم دیگر تنها نیستم و تنها نفس نمیکشم و تنها زندگی نمیکنم. بعد دیگر تقسیم لحظاتم با تو بود...با عشق کوچکم شب آخر فرا رسیده و فردا صبح تو زمینی خواهی شد و من در هیجان لحظه دیدار خوابم نمیاید. تو خواهی آمد اما دیگر درون من نخواه...
اولین ها ...
برای تو...
سلااام دخترم فرزندم، تو جلوه عشق قدیمی و جاودانی من به پدرت هستی . تو را چنان گفته و می پرورانم تا روزگاری که نیستم عاشقانه او را دوست بداری. کاش آنگاه که کبود رنگ غروب آسمان غروب غریب خورشید را  ...





