روزهای یازده ماهگی ...

خورشید برای من طلوع می­کند، زمین برای من در گردش است،

ابرها برای من می بارند

وخدا همیشه منتظر من است ومن او را دارم.   

                                                          پس چرا سبز نباشم.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 16 آبان 1396 | 20:40 | نویسنده : مامان |

سلام جانانم ,فرزندم,دخترم,خورشیدم ...بوس


ادامه مطلب :

وارد ماه یازدهم شدی و شیطنت های شما همچنان ادامه داره میندازی و فرار میکنی از ترس

لب تاب و هارد منو انداختی و از صداش و اینکه خودت متوجه ای کارت اشتباهه پا میذاری به فرار و گریه

 

 

مشغول جمع و جور کردن خونه بعد از رفتن میهمانها بودم دیدم مثل موش صدایی میاد ,صدای کاغذ . فک کردم کاغذی که تو دستت نبوده . اومدم دیدم بله یه تکه از کاغذ دیواری درآوردی و حالا مشغول بررسی کاغذ هستی
متاسفانه عکس مربوط به این صحنه پاک شده

تو این ماه اولین سفر طولانی مدتتو رفتی. با خاله فرناز و دوستاشون رفتیم سمت همدان ,خرم آباد, اراک و بعد هم مازندران.
چند روز اول زیاد بغل کسی نمیرفتی. ولی بعد کم کم انس گرفتی و آشنا شدی با پاشا و یزدان بازی میکردی و مرتب تو دست وپاشون بودی. اونا هم به عنوان بزرگتر خیلی رعایتت میکردن و مراقبت بودن. مخصوصا پاشا که حس مسئولیت پذیری خاصی نسبت به شما داشت. با خانم و آقای دوست خاله اینا هم خیلی جورشده بودی. هیجان نشون میدادی و میپریدی بغلشون. و دیگه حاضر نمی شدی بغل هیچکدوم بیای.
بغل علی هم خیلی خوب میرفتی. ولی همچنان با خاله فرناز و عمه افسانه رودروایسی داری از کوچیکی همینجور بودی. خیلی نگاهشون میکنی و دقت میکنی و می خندی ولی بغلشون کم میری نمیدونم چرا.
قبل از سفر خیلی اصرار شد که شما بذاریم . همه درست میگفتن شما الان درکی از سفر نداشتید و تو ماشین هم خسته میشدی و هم برنامه خواب و استراحت و غذا بهم می ریخت. ولی اصلا من و بابا تحمل لحظه ای دوری نداشتیم. میگفتم یا کلا نمیریم تا خورشید بزرگتر و عاقلتر بشه و یا با خورشید.
تجربه جدیدی بود این سفر. چون من و بابا همیشه دونفری سفر رفتیم ولی اینبار هم گروهی بود و هم شما حضور داشتید. و خیلی خوشحالم که شما حضور داشتید
در ادامه همراه عکس های سفرت توضیحات و خاطرات مربوطه میدم


با لباس محلی چند عکس گرفتیم ازت ولی اینقدر تو نوبت موندیم و شما وقت خواب و شیرت بود و خوب همکاری نکردی. ولی بهرحال محض خاطره چند عکس با لباس محلی داریم


فایل اصلی ندادن. ازروی شاسی عکس گرفتم

تله کابین سواری که باهرتکون و بالا و پایین رفتن تله کابین خودتو محکم میگرفتی و غرشی میکردی. فیلم موجوده

رفتیم سواد کوه روستای آلاشت خانه پدری رضاشاه


غار علیصدر همدان
بچه کوچولویی تو قایق پشت سر ما خیلی گریه میکرد و نق میزد و شما هم هیجان زده و ذوق کا بری پیشش . منو بابا کنار میزدی که از وسط ما رد بشی بری و با صدای بلند دده, به به کنان باهاش صحبت میکردی. و صدای هردوتون تو محوطه غار پیچیده بود. الهی فدات بشم. توجه خاصی به بچه های کوچیک نشون میدی و علاقه مند به برقراری ارتباط هستی

اینم کلاه که پاشا واستون گرفت ولی اصلا حاضر به استفاده تو آفتاب نبودی

جنگل سه هزار و اسب سواری


رفتیم دریا که خیلی طوفانی بود و موج های سنگین و بقولا اصلا اعصاب نداشت.
پاتو گذاشتم روی ساحل . موج زد زیر پات . از,فشارش اصلا خوشت نیومد و نق زدی ولی بهرحال بابا سعی کرد کمی تو اب باهات بازی کنه .

 

 

بدون شرح

 

 

آخر مسیر دیگه کلافه شده بودی از کمی جای خوابت و دوست داشتی راحت غلت بزنی و بچرخی.
و نهایتا این مدلهای خوابت توی,صندلی ماشین و روی پای من




[ موضوع : خاطرات]
تاريخ : 19 شهريور 1396 | 21:53 | نویسنده : مامان |